|

ساعتی هست که در یاد تو آرامش این پنجره ها دست مرا میگیرد
لحظه ای هست که با یاد تو آسایش این ثانیه ها خوب مرا می بیند
لحظه های منه بی تو چه خراب از ره دل دور شدند
ثانیه در پی دیدار تو هر دم از دلم بین که چه رنجور شدند
ساعتم را همه ثانیه ها آغاز است
طاعتم را همه عشق تو هم دمساز است
عشق من قلب تو را خانه شده خود گفتی
مهر من دست تو را خانه و کاشانه شده خود گفتی
عشق من بین که چه خرسند رخت من گشتم
ماه من بین که چه دلتنگ دلت من گشتم
با منی یا که ز من دور همه ثانیه دست تو را میخوانند
روشنی یا که تو بی نور دلم خنده سر مست تو را می خواند
عاشقت می شوم و مانده به دیدار تو دلخوش هر دم
دوریت یا که ندیدن همه شب مرگ من است و دردم
عاشقم باش که من عاشق دیدار توام
واله ام باش که من واله و بیمار توام
دوستت دارم برای همیشه از همین حالا تا زمانی که
زنده ام اینو همین جا بلند می گم که یه سری
دوستان سو تفاهم براشون پیش نیاد آهای ایها ناس
بدونین من همین عزیزمو که می گم دوسش دارم
یه عالمه خیلی
امیدوارم که روشن و واضح گفته باشم و اون يه
نفر كه مي دونم كه ميدونه منظورم به اونه
نياد ديگه اعصاب منو خورد كنه كه اين شكلي بشم 
|